تبليغاتX
برای زنده همیشه زندگی هست...!

روی هر پله که باشی خدا یه پله بالاتره نه به خاطر این که خداست به خاطر این که دستتو بگیره...


 

نوشته شده توسط ونوس در پنجشنبه 1387/04/13 ساعت 2:1 موضوع | لینک ثابت


تنها


 

نوشته شده توسط ونوس در پنجشنبه 1387/04/13 ساعت 1:57 موضوع | لینک ثابت


حرفی رو بزن که بتونی بنویسیش. چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی. چیزی رو امضا کن که بتونی پاش وایسی.....

 

                           ناپلون


 

نوشته شده توسط ونوس در پنجشنبه 1387/04/13 ساعت 1:54 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط ونوس در پنجشنبه 1387/04/13 ساعت 1:46 موضوع | لینک ثابت


قلب زندونی


 

نوشته شده توسط ونوس در پنجشنبه 1387/04/13 ساعت 1:44 موضوع | لینک ثابت


برای من خواندن این که شن های ساحل نرم است کافی نیست .میخواهم پای برهنه ام این نرمی را احساس کند...

 

                            آندره ژید


 

نوشته شده توسط ونوس در پنجشنبه 1387/04/13 ساعت 1:40 موضوع | لینک ثابت


من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد

                                                 نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

پس چرا؟

               پس چرا عاشق نباشم؟


 

نوشته شده توسط ونوس در پنجشنبه 1387/04/13 ساعت 1:38 موضوع | لینک ثابت


اگه خدا تو رو برد لب پرتگاه بهش اعتماد کن  چون یا از پشت تو رو گرفته یا میخواد پروازو بهت یاد بده.


 

نوشته شده توسط ونوس در پنجشنبه 1387/04/13 ساعت 1:35 موضوع | لینک ثابت


دوست داشتن همیشه گفتن نیست. گاه سکوت است گاه نگاه و گاه انتظار...!


 

نوشته شده توسط ونوس در پنجشنبه 1387/04/13 ساعت 1:32 موضوع | لینک ثابت


کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

                                      فریدون مشیری


 

نوشته شده توسط ونوس در پنجشنبه 1387/04/13 ساعت 1:17 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting